تبلیغات
.:: دخترونه ::.

Home Top Image New Image    
   
 
   
همیشه واسه گلی خاک گلدون باش که اگه به آسمونهم رسید یادش باشه ریشش کجاست
   
منوی وبلاگ
 
       
     
نظر سنجی
 
  
   
     
لوگوی وبلاگ
 
  
   
     
طراح قالب
 
  
   
     
 
من و اقا جان ¦ ان سوی پنجره ,
   

آقاجان گفت: "با مترو برویم!". می‌ارزید. هم زمانش. هم هزینه‌اش. در ایستگاه مترو حدود پنجاه، شصت نفری در صف ایستاده بودند. کارت اعتباری داشتم ولی برای آقاجان باید بلیط می‌گرفتم. بعد از رد شدن از محل کنترل بلیط، روی سکو ، از قبل می‌دانستم که در واگن دقیقا کجا باز می‌شود. به آقاجان هم گفتم. این که می‌گویم آقاجان فکر نکنید که از آن پیرمردهای کت و شلوار قهوه‌ای با کلاه شاپو و عصای دسته نقره‌ای ها! آقا جان از پیرمردی، فقط سفیدی موهایش و چندتایی هم چین و چروک صورتش را داشت، که امروز همه جوان‌ها هم دارند. فرزی آقاجان در تمام فامیل زبانزد است.

آقا جان نگاهی به مسافران روی سکو و منتظر قطار کرد و گفت:" بریم واگن آخریه... اونجا بهتره..." مرد میان سالی که کنار آقاجان استاده بود به آقاجان نگاه عاقل به سفیهی انداخت. ذکری هم زیر لب زمزمه کرد و به آقاجون گفت:
"حاج آقا! ازشما بعیده...حالا این جوونا بگن یه چیزی...!" آقاجان دستی به صورتش کشید و گفت:" ای آقا! مگه تو واگن آخر چی کار می‌کنن؟ خدمات خاصی به مردم می‌دن؟"
- نه! واگن آخر خدمات خاصی به مردم نمی‌دن. مخصوص بنده و شما نیست!
- بارک الله ... پس مترو هم بله...
بحث داشت بالا می گرفت که پریدم وسط و گفتم: " آقاجون! واگن آخر مخصوص خانماست. مردا رو راه نمی‌دن." آقا جان نگاهی به مسافران واگن آخر انداخت و گفت :" مگه دو واگن اولی مال اونا نبود؟" یکی از پسرهای ریش آنکاردی و قیافه مامانی که کنار آقاجان ایستاده بود گفت:"آقاجون! مترو بعد از چندبار که از جلو و عقب تصادف کرد، به خاطر این که خسارت کمتر بشه واگن اول و آخر رو دادن خواهرا"...

صدای خشن مردی در ایستگاه پیچید که خط قرمز سکو، حریم ایمن شماست. لطفا از آن عبور نفرمایید. قطار رسید. مسافرها آماده هل دادن و فتح صندلی‌های خالی بودند. آقاجان خوب توجیه بود. یکی از درها را نشان کرد و با آن دوید.خیالم جمع بود آقاجان هرجا بنشیند صندلی بغلی را هم برای من می گیرد. عجله‌ای برای داخل شدن نکردم. مادر و دختری به سکو رسیده بودند. دختر به مادرش گفت:" مامان زود باش بریم واگن آخری... الان درو می بنده..." مادره یک نگاه تند و تیزی به دختر کرد و گفت:" واگن آخر چرا؟ همین جا سوار می شیم...."
- آخه مامان اینجا مردونه ست.
- آخه و زهرمار! مگه حمومه که زنونه، مردونه باشه...بدو! تو نمی فهمی! وقتی ما بریم تو، مردا بلند می شن ما می‌شینیم....
آقا جان بلند گفت:" پسر بدو ، راه افتاد! تقریبا هجوم بردم به سمت در واگن. دلم گرم بود که پیش آقاجان صندلی ام محفوظ است.


***

داخل واگن دیدم همان مادر و دخترش کنار آقاجان نشسته‌اند. آقاجان گفت:" دیراومدی پسر! جایت را دادم به به خانما! ثواب داره پسر! ... غیرتت کجا رفته؟ "
حرف‌های آقاجان یعنی حدود پنجاه و پنج دقیقه سرپا ایستادن و لولیدن و هم نفس شدن با مسافران. ایستگاه پنجم دیگر در بسته نمی‌شد. اما دونفر با چه سختی سعی می‌کردند که از بین درهای در حال بسته شدن قطار عبور کنند. این قدر بدن مسافرها به هم گیر و گرفت داشت که اگر دستشان را هم به میله نمی‌گرفتند، نمی‌افتادند. راننده قطار هم دایم تذکر می‌داد که :"مسافران گرامی! لطفا مانع بسته شدن درب قطار نشوید." یکی با عصبانیت فریاد زد:"آقای محترم هل نده! اینجا خانم ایستاده..." آقاجان در حالی که محو صحبت های اجتماعی با مادر و دختر بود، بلند گفت:" بگو بیاد اینجا بشینه... جا هست!" آقا جان لجم را درآورده بود.

مردی که سینه به سینه ام در واگن ایستاده بود و تقریبا به هم چسبیده بودیم، شب قبل سیر و پیاز زیادی با غذایش خورده بود. به همین دلیل هم وقتی نفس می کشید، تنگی نفس می گرفتم... آقا جان هم که اصلا مرا یادش رفته بود. می‌خواستم جابه جا شوم. نمی شد.

ایستگاه هفتم یا هشتم بود که سه نفر می‌خواستند سوار قطار شوند. جا نبود. هم زمان با هم دستشان را به لبه ی داخلی در ورودی محکم کردند و فشار آوردند. یکی از آنها هم دایم می گفت :" آقا جا به جا شید. در چفت بشه، راه بیفتیم...." یکی از وسط های واگن داد زد :" آقا چفت شد! بگو راه بیفته..."

***

به ایستگاه مقصد که رسیدیم ندا را به آقاجان دادم و پریدم بیرون. اما مگر آقاجان دل می کند. آقا جان بعد از پیاده شدن ایستاد و به رفتن قطار از ایستگاه نگاه کرد. شاید هم یاد قطار دودی افتاده بود.

 


نظر ها () || [لینك مطلب] ||[ بازگشت به بالا ] || نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد 1387 توسط : الهام

 
 
مرگ راحت ¦ ان سوی پنجره ,
   

برادر ملک الموت – حفظک الله تعالی؛

احتراما به عرض می رساند با نظر به خستگی مفرط این جانب از زیستن بی زنده ماندن و مردن بی فایده، نه آن گونه که نامی مانده باشد، یا لااقل ننگی درخور شان والای ما، نه آن گونه که بتوانیم جایی را تکان بدهیم، انقلابی کنیم، رسالت جهانی ای به ثمر برسانیم، حکومتی عوض کنیم و ... خلاصه نه آن گونه که مورخان در مدح ما بنویسند که : « از کودکی، نور نبوغ و برق مهتری در ناصیه اش هویدا بود »، و با نظرتر به این امر که دوره ی عاشقی و عاقلی و غیره – درباره ی « و غیره » در نامه های قبلی به تفصیل سخن گفته ایم – سر آمده و شکرخدا، همه ی مسایل بشریت با چند شعار و بیانیه حل شده و رفته است لای دست ابوی اش، و با نظرترین به این نکته که جاودانگی نه به کاری بزرگ انجام دادن، که بیشتر به غلط های مهم کردن است ... ضمن عرض خسته نباشید به شما، حضرت ابلیس اعظم، فرشتگان معظمی که سال هاست بر شانه های ما جاسوسی به قصد قربت می کنند و سایر دست اندرکاران عرش الهی، تقاضای اعطای یک فقره مرگ فوری و بی دردسر، همراه با عاقبت به خیری تضمین شده و خانه ای مجهز در بهشت برین را دارم. بدیهی ست همکاری شما در اعطای هر چه سریع تر موارد فوق، نشانه ی شخصیت شما و ارج نهادن به خدمات آدم های بزرگی همچون من است.
سلام ما را به خدا برسانید. به امید دیدار در صحرای محشر


نظر ها () || [لینك مطلب] ||[ بازگشت به بالا ] || نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد 1386 توسط : الهام

 
 
تصمیم ....... ¦ ان سوی پنجره ,
   

عقربه های كهنه ساعت قدیمی خونشون، ساعت یازده رو نشون می داد.
زنگ مدرسه هر روز ساعت 12 ظهر به صدا در می اومد ولی كبری هنوز نتونسته بود كتاب فارسی مدرسه اش رو پیدا كنه...
توی روستا همین یه دونه مدرسه رو داشتند كه با خونه اونها فاصله زیادی داشت. تا مدرسه حدود نیم ساعت راه بود كه كبری مجبور بود هر روز این راه رو پیاده بره و برگرده. هوا هم سرد شده بود و كم كم زمستون داشت از راه می رسید.
امتحانهای ثلث اول هم شروع شده بود. اما كبری هنوز نتونسته بود مثل سال گذشته درسش رو به خوبی بخونه...
- وای خدای من! داره دیرم میشه... پس این كتاب لعنتی كجاست؟
هر روز عصر كه از مدرسه بر می گشت اول می رفت پیش مادر مریضش و داروهاش رو دونه دونه میداد تا بخوره بعد هم می رفت توی آشپزخونه تا شام درست كنه كه حداقل خواهر و برادر كوچیكش با شكم گرسنه نخوابند.
معمولاً غذای اونها یك كمی سیب زمینی پخته و نون بود. و گاهی هم كه مرغ پیر خونشون تخمی می گذاشت، همراه سیب زمینی پخته می خوردند و با یه دونه پیاز به عنوان چاشنی،به قول خودشون جشن شاهانه می گرفتند!
- زهرا، حسن، این كتاب منو ندیدید؟
اما خواهر و برادر كوچیكش بدون توجه به حرف كبری، توی حیاط دنبال هم می دویدند و بلندبلند می خندیدند. صدای سرفه های پی در پی مادر با صدای شادی بچه ها توام شده بود.
كبری یادش افتاد كه توی كتاب فارسی كلاس دوم دبستان یه درسی خونده بود به نام تصمیم كبری. توی اون داستان، كبری كه كتاب فارسیش رو گم كرده بود زیر درخت حیاط خونشون زیر بارون پیدا كرده بود...
كبری هم سریع رفت كنار درخت پیر حیاطشون... خوب اطرافش رو گشت. اما نه! كتاب اونجا هم نبود...
- نیست! اصلاً انگار آب شده رفته توی زمین...
مثل اینكه عقربه های ساعت هم تندتر شروع كرده بودن به حركت. كبری نشست روی پله حیاط و سرش رو گذاشت روی پاهاش. صدای جیغ و خنده های بچه ها، صدای سرفه های مكرر مادر، صدای بع بع گوسفندها و قدقد مرغ پیر همه با هم قاطی شده بود.
داشت با خودش فكر می كرد كه از دیروز كجاها رفته كه شاید كتاب رو اونجا جا گذاشته باشه...
- رفتم پیش گوسفندها، شیرشون رو دوشیدم، اما اونجا رو گشتم، كتاب اونجا نبود...
بعد رفتم آشپز خونه، غذا درست كردم، اما انجا هم نبود...
توی كمد رو هم كه خوب گشتم ولی اونجا هم نبود...
آخرش هم رفتم دارو های مادر رو بهش دادم
مادر...
مادر...
یه دفعه یه چیزی توی ذهنش جرقه زد. آره! دیشب تا صبح كنار رختخواب مادرش بیدار نشسته بود و ازش پرستاری می كرد. بلند شد و دوید توی اتاق. كتاب، كنار پتوی مادرش افتاده بود.
صدای سرفه های مادرش یك لحظه قطع نمی شد. مادرش صداش زد و با كلماتی بریده بریده گفت:
-كبریج ان.....مادر.....مواظب.....خواهرو.....برادرت.....باش.....
كبری با دیدن چشمهای كم رنگ مادرش،اشك توی چشماش حلقه زد. دست مادرش رو به آرومی گرفت و قول داد تا از خواهر و برادرش به خوبی مراقبت كنه...
كبری دیگه تصمیم خودش رو گرفته بود. كتاب فارسیش رو برداشت و گذاشت توی كمد و درش رو هم قفل كرد و برای همیشه از كتابش خداحافظی كرد...
و عقربه های ساعت از 12 هم گذشته بودند و صدای لا له الا الله توی فضای روستا طنین انداز شده بود...

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

یاد همه ی روزهای قشنگه مدرسه بخیر این متن هم تقدیم به همه ی اونایی که روز اول مهر را تجربه میکنند


نظر ها () || [لینك مطلب] ||[ بازگشت به بالا ] || نوشته شده در سه شنبه 28 شهریور 1385 توسط : الهام

 
 
عبای عشق ¦ ان سوی پنجره ,
   

اصلا به شما ربط ندارد آقا!
اصلا به شما ربط ندارد خانم!
این شعر قرار است که عاصی باشد
بی قصه آدم و هبوط و گندم

بی وسوسه! من، خودم، دلم خواسته است!
شیطان ِچه؟! ... من، خودم، خود ِشیطانم!
آتش به من و ترانه هایم بزنید
من کافرم از دید شما ...می دانم!

آتش زده اید و رقص خاکستر را
بر شعله گر گرفته شاهد هستید
این رقص همان نماز ابراهیمی ست
وقتی که شما گربهء زاهد هستید!

من موش شدم! ...قبول دارم!....اما
موشی که درون کشتی نوح نشست
بیچاره شما که فتنهء طوفان‌اید!
بیچاره کسی که پشتش از موج شکست!


امروز من از موج گذر خواهم کرد
من یونسم و ماهی ِمن ، شعر ِمن است ...
این «مَن مَن» ِمَن ،«مِن مِن» ِمَن خواهی نیست!
جزیی است از آن «من» که «تو» راهش را بست!

زرتشت ِقبیله‌ای حرامی شده‌ام
آتشکده ها کورهء آدمسوزی ست
گفتار من از نیکی انسانها بود
رفتار شما دُروج ِجنگ افروزی ست

پیراهن شعر را به خون آغشتید
یعقوب منم، ولی نخواهم گریید
خون خواهی واژه ها به من واجب شد
پس کور شدن به من نخواهد چسبید!


این چاه شما به قصر راهی دارد
قصری که در آن رقص زلیخا برپاست
تعبیر من از خواب غزلها این است:
در قحطی عشق، عاشقی پابرجاست!

عشق است که چشمه حیاتم شده است
من قاصد نورم و شما هم ظلمات
خضری که منم ردای خون خواهم داشت
مانند زبان سرخ عین القضات!


این شعله سرخ روی انگشتانم
پاداش ِشبانی ِهزاران خورشید
هر بره من هزار و یک خواهد شد
گوساله سامری نخواهد زایید!

من برهء معصوم غزلها بودم
اما به صلیب تان نخواهم خوابید
هر سیلی تان جواب ِخود را دارد
شاید که به این شکل شفایی یابید!!...


آن وقت عبای شعر می اندازم
بر سبزی ِبیشه زار تا آبی ِرود
از کوه به دره ، از زمین تا دریا
دنیا همه اهل بیت من خواهد بود!

 

نظر ها () || [لینك مطلب] ||[ بازگشت به بالا ] || نوشته شده در چهارشنبه 24 خرداد 1385 توسط : الهام

 
 
تا یه مدت ¦ ان سوی پنجره ,
   
بارانی‌ نرم‌ و ریز در پاییزی دور می‌بارد ، وگنجشكان‌ كبودند، ، و زمین‌ عید است‌ گنجشكان‌ به‌ زمان‌ بی‌برگشت‌ پرواز كردند ، آیا تو می‌خواهی‌ سرزمینم‌ را بشناسی‌...
  

 

 

 


بارانی‌ نرم‌ و ریز در پاییزی دور می‌بارد ،
وگنجشكان‌ كبودند، ،
و زمین‌ عید است‌ گنجشكان‌ به‌ زمان‌ بی‌برگشت‌ پرواز كردند ،
آیا تو می‌خواهی‌ سرزمینم‌ را بشناسی‌



نظر ها () || [لینك مطلب] ||[ بازگشت به بالا ] || نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند 1384 توسط : الهام

 
 
خسته ام ¦ ان سوی پنجره ,
   
خسته ام از همه
خسته از دنیا
آسمان بشنو از قلب من این صدا
ای زندگی بیزار از تو ام
بیزار از این عالم
بیگانه‌ام از سیمای تو
دیوانه دنیای تو

با کدام انگیزه ؟ برای ارضای چه کسی ؟ برای اثبات چه چیزی ؟ برای رسیدن به کدام معشوق ؟ کدام معبود ؟ برای بردن کدام لذت دست نیافتنی ؟ با کدام شور و حال ؟ کدام وجدان آرام ؟ هر لحظه‌اش عذاب است . این را صادق هدایت می‌گوید . مثل خوره مثل خوره ... . شکنجه‌گاه است پر است از ترس و وحشت از تاریکی و سیاهی ، تعفن و چرک ، خون و خونابه و تنهایی . اول و آخرش همین تنهایی است و چسناله های در ادامه اش . اما نه از این تنهایی های همیشگی . یک جور بی‌کسی و آوارگی است انگار که رها باشی به حال خودت رها . نه پشوانه‌ای نه تکیه‌گاهی

ولی باز هم ناامید نیستم

مینویسم واسه دلم شاید یه روزی با مرگ همه چیز به انتهای خودش برسه

ولی تا زنده ام به خدا و اعتقاداتم پایبندم


نظر ها () || [لینك مطلب] ||[ بازگشت به بالا ] || نوشته شده در شنبه 20 اسفند 1384 توسط : الهام

 
 
شش دونگ ¦ ان سوی پنجره ,
   

در قاب چوبی پنجره روستا می‌درخشید. ابرهای پاییزی بار و بنه اشان را به دور دست‌ها برده بودند و حالا روستا، سبکبار نفسی تازه می‌کرد. چشم که به قاب پنجره دوخت، کوه سیاه با شب کلاه برفی، سلامش گفت. پاهای خسته و سرمازده‌اش را به رخوت گرمای دلچسب کرسی سپرده بود و استکان کمر باریک در دست، چای داغ هورت می‌کشید. او هم آن روبرو نشسته بود و اشک می‌ریخت و پیاز خرد می‌کرد که «سوتیارمه» بپزد. چای داغ را تا ته هورت کشید و به او لبخند زد و با شست پا، قلقلکش داد. او هم خندید ... از ته دل. اما این بار خیالش نبود که آن جا نشسته بود، خودش بود ... گرم و مهربان. دیگر دنگی هم باقی نمانده بود. همه شش دنگ خانه تهران را داده بودند به شیرین ناز. اما گرمای کرسی به همه این‌ها می‌ارزید و اینکه کشمش و باسلوخ در کف دستهایش بریزد و به او بدهد و او هم به چشمهایش خیره شود و بخندد و بگوید «شش دونگ دوستت دارم».

میدونم شاید معنای بعضی کلمات ثقیل باشه

ولی سعی خودتان را بکنید منظور حرف هایم را می فهمید


نظر ها () || [لینك مطلب] ||[ بازگشت به بالا ] || نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1384 توسط : الهام

 
 
 
   
تیتر مطالب قبلی
وقتی سراغم آمدی | نظرات این پست - نظر
| نظرات این پست - نظر
من و اقا جان | نظرات این پست - نظر
خداحافظ | نظرات این پست - نظر
امید زندگی | نظرات این پست - نظر
| نظرات این پست - نظر
شهادت بانوی دوعالم | نظرات این پست - نظر
اضطراب | نظرات این پست - نظر
دل خوش | نظرات این پست - نظر
تعبیر سهراب | نظرات این پست - نظر
قلب تو | نظرات این پست - نظر
بی مونس | نظرات این پست - نظر
روباه و کلاغ | نظرات این پست - نظر
معاشقه | نظرات این پست - نظر
تعطیلات عید را چگونه گذراندید؟؟؟؟ | نظرات این پست - نظر

 
 
     
Powered by Mihanblog.com-Version 3.0beta
Copyright 2005 Dokhtarekhoob.co.sr , Template Design By : www.Cruel-Boys.com
< قالب و كدهای جاوا >