تبلیغات
.:: دخترونه ::.

Home Top Image New Image    
   
 
   
همیشه واسه گلی خاک گلدون باش که اگه به آسمونهم رسید یادش باشه ریشش کجاست
   
منوی وبلاگ
 
       
     
نظر سنجی
 
  
   
     
لوگوی وبلاگ
 
  
   
     
طراح قالب
 
  
   
     
 
عید همگی مبارک ¦ عمومی ,
   

- آقای بابا كه آمد تو، كُتش را درنیاورده ، لبخند مرموز دندان‌نمایی بر لب داشت و توی دستش یك پاكت، كه هرچه بود، پول و عیدی نبود. خانم مامان كه چشمش به خاطر پیازها قرمز و اشك‌آلود شده بود، چشم‌هایش را تنگ كرد و پرسید: « هان؟ چه خبر شده؟ نكند … » آقای بابا به تایید سر تكان داد و ابروهایش را با شیطنت بالا و پایین انداخت. خانم مامان رنده را توی كاسه رها كرد و دوید تا پاكت را بگیرد.
چهار دقیقه‌‌ی بعد، اكبر ـ پسر خانواده ـ و كبری ـ دختر خانواده ـ از ذوق بالا و پایین می‌پریدند و خانم مامان هم توی فكر فرو رفته بود كه حالا كه مهمان‌سرای اصفهان از طرف اداره جور شده، آن هم بعد از سه سال ماندن توی نوبت قرعه‌كشی، به چه كسانی زنگ بزند و خبر بدهد تا از حسادت بتركند … آقای بابا هم توی سررسیدش داشت برآوردهای مالی را با توجه به جمع حقوق دو ماه، عیدی و سود سهام روغن‌نباتی انجام می‌داد، گاهی چشمش از ذوق برق می‌زد و گاهی هم اخم می‌كرد … اكبر پرسید: « بابا! با قطار می‌رویم یا اتوبوس؟ من ضبطم را هم بیاورم؟ » كبری از جا جست: « اگر با قطار برویم، من تا آن‌جا كلی از كارهای گل چینی‌ام را انجام می‌دهم … » آقای بابا حرف‌ها را نمی‌شنید انگار؛ به فكر فرو رفته بود، كه اگر یك‌روز كمتر بمانند، پول كافی برای قبض برقی كه همیشه درست بعد از سیزده می‌آید، باقی می‌ماند یا نه؟
خانم مامان، صدایش را بلندتر كرد: « بلند شو و برو بلیط قطار بگیر. حتما درجه‌ی یك باشد، وگرنه آبرویمان پیش زری و آن خواهرشوهر بد پك و پوزش می‌رود؛ گفته‌ام چون هواپیما امكان سقوط دارد، آقایمان گفته با قطار درجه‌ی یك می‌برمتان، كه امنیتش بهتر است. »
نیم‌ساعت بعد كه آقای بابا از در حیاط بیرون رفت، خانم مامان تلفن را برداشت و شماره‌ی خواهرش را گرفت، تا آخرین گزارش‌های مربوط به یك سفر نوروزی درجه‌ی یك را ارسال كند.


2– سر سفره‌ی شام، آقای بابا كه چشمش به سه كپه‌ی وسایلی بود كه توی هال جمع شده بودند و حكایت از یك عزم و اراده‌ی جمعی برای خلق یك حماسه داشتند ، اطمینان داد كه حتما فردا دوست پسردایی‌اش را كه توی آژانس مسافرتی آشنا دارد، پیدا می‌كند و بلیط یك كوپه‌ی درجه‌ی یك را برای یكم فروردین رزرو می‌كند. خانم مامان زیر لب غرغری كرد، اما بلافاصله پرسید: « یعنی این‌قدر مردم حال و حوصله دارند كه سر عیدی بروند اصفهان؟! … از بخت بد ما همه هوس كرده‌اند امسال عید را اصفهان تلپ بشوند … حالا اگر هم درجه‌ی یك نشد، مهم نیست؛ فقط زری نفهمد. » آقای بابا باز اطمینان داد. كبری دوباره وسایل گل چینی‌اش را گذاشت روی همه‌ی وسایل دیگرش.

3– خانم مامان، گوشی تلفن را كه گذاشت، صدای بسته‌شدن در را شنید. دوید تا خبرهای خوش بشنود. قیافه‌ی آویزان آقای بابا جای سوال باقی نگذاشت. آقای بابا، با كندی و بی‌حوصلگی كتش را درآورد و انداخت روی دسته‌ی كاناپه. نشست و تلویزیون را روشن كرد. كبری سراغ ساكش رفت تا دفتر تمرین‌های ریاضی‌اش را از ته ساك بیرون بكشد. اكبر از اتاقش بیرون نیامد. آقای بابا پرسید: « حالا شام چی داریم؟ » ده دقیقه‌ی بعد، خودش رفت و آرام در یخچال را باز كرد و تكه‌ی پنیر باقی‌مانده را بیرون كشید و گذاشت لای نان و همراه با همه‌ی خیالاتش كشید به دندان. كسی نفهمید چرا خانم مامان به جایی تلفن نمی‌زند؟


4– سفره‌ی هفت‌سین پهن بود؛ حیف كه شش تا سین بیشتر جور نشده بود. اكبر پای تلویزیون هی كانال عوض می‌كرد. كبری آهی كشید و مجله‌ی خانوادگی را برای بار پنجم برداشت تا صفحه‌ی حوادثش را بخواند. آقای بابا به دوردست‌ها خیره شده بود ـ البته دقیقا به حوالی كوبلن قاب‌شده‌ی روی دیوار اتاق پذیرایی ـ صدای خنده‌های عصبی و خوشحالی‌های اجباری خانم مامان از آشپزخانه به گوش می‌رسید: « آره، زری جان! از آن اول هم دل من گواهی می‌داد كه این سفر شگون ندارد. خوب ، آدم وقتی می‌داند برف و باران قرار است بیاید، بلانسبت عزیزی كه شما باشی، مگر عقلش را از دست داده كه اِلِك و هِلِك بكوبد و برود تا شهر غریب؟! … بله … بله، من هم به آقایمان گفتم همین را … ان‌شاء‌الله سال بعد قسمت بشود با شما و خواهرشوهر گُلتان … ».
خانم مامان، گوشی را كه گذاشت ـ یعنی كوبید ـ یك توپ مثل همیشه توی تلویزیون تركید و یكی عین هر سال گفت: « آغاز سال … » آقای بابا سرش را خاراند و باز به دوردست‌ها خیره شد. خانم مامان دوباره گوشی را برداشت.

 

عید مبارک شاید تا بعد عید نباشم


نظر ها () || [لینك مطلب] ||[ بازگشت به بالا ] || نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند 1386 توسط : الهام

 
 
 
   
تیتر مطالب قبلی
وقتی سراغم آمدی | نظرات این پست - نظر
| نظرات این پست - نظر
من و اقا جان | نظرات این پست - نظر
خداحافظ | نظرات این پست - نظر
امید زندگی | نظرات این پست - نظر
| نظرات این پست - نظر
شهادت بانوی دوعالم | نظرات این پست - نظر
اضطراب | نظرات این پست - نظر
دل خوش | نظرات این پست - نظر
تعبیر سهراب | نظرات این پست - نظر
قلب تو | نظرات این پست - نظر
بی مونس | نظرات این پست - نظر
روباه و کلاغ | نظرات این پست - نظر
معاشقه | نظرات این پست - نظر
تعطیلات عید را چگونه گذراندید؟؟؟؟ | نظرات این پست - نظر

 
 
     
Powered by Mihanblog.com-Version 3.0beta
Copyright 2005 Dokhtarekhoob.co.sr , Template Design By : www.Cruel-Boys.com
< قالب و كدهای جاوا >