تبلیغات
.:: دخترونه ::.

Home Top Image New Image    
   
 
   
همیشه واسه گلی خاک گلدون باش که اگه به آسمونهم رسید یادش باشه ریشش کجاست
   
منوی وبلاگ
 
       
     
نظر سنجی
 
  
   
     
لوگوی وبلاگ
 
  
   
     
طراح قالب
 
  
   
     
 
دیوانه ¦ عمومی ,
   

"من پله ی اول بود. بهانه هر شروع بود گرچه پایان تمام شروع ها..." تا انتهای روزی پر از خستگی راه زیادی نمانده بود. تنها باید به سادگی وبا تمام وجود از من می گذشتی وكلید را در قفل در می چرخاندی ، لباست را به گوشه ای پرت می كردی وتنت را روی تخت می ریختی. پتو را بالا می آوردی تا روی چشمهایت بالا تر ، آنقدر كه سیاهی نگاهت را كور كند ومیان خواب وبیداری حیران بمانی

پلك نزن ، سالهای بی شماری ساعت مچی ات خواب مانده است. سال هاست روز وشب روی چهار پله ات پا گذاشتی...سالهاست ساعت صفر عاشقی در همخوابگی ِ تو ست. راحت بخواب..."

 این آخرین پله بود هرچند بعد از من ، دیگر بهانه ای نداشتی كه به آن دلخوش كنی. من آخرین فرصت تو بود و تو بالای این دوراهی به راه سوم فكر می كردی! به زمین ؛ به زمینی كه جای خالی تمام پله ها را پر كند. برای آرامشت سكوت بیاورد، برای تنهایی ات آغوش بگیرد وبه وقت دلتنگی به پای حرف هایت بمیرد.

نه نمیشد این فكر های عبث را از سر برانی ، دیوار را كج كنی تا روی زمین به سقف چنگ بیاندازی و دوباره ، نام مرا بر زبان نیاوری... نه

خوب می دانستم. از تو پست تر نبود كه از خودش ، روی چهار رویای كودكی اش قدم گذارد وخاطره هایش را فراموش كند. باید می دانستی ؛ به خودت كه پشت می كنی آواره ای / از من كه می گذری دنیا روی سرت آوار می شود آواره می شوی وچهار پله در اندازه هایمان از تنت كم می شود

یكی از پاهایت كه ساعت ها سایه اش بالای سرمان سنگینی می كرد تا روی زمین خم می شود و تنت را بر زمین می كوبد. حالا باید چهار اشتباه زندگی ات را می شمردی ، چهار بار برای خودت لباس سیاه می پوشیدی و چهار هزار هزار سال دیگر ، به جرم زندگی ، زنده می ماندی ونفس نفس می كشی دی .من چهار پله بودم به اندازه ی خودم ، سكوتم ، تو و تنهایی بزرگم.

چهار تا بودیم. چهار پله در اندازه های خودمان بودیم. سالها نیم خیز روی هم ، روی زمین روزها را می شمردیم. به وقت تنهایی ، یكی آغوشش را برای دیگری باز می كرد، به وقت دلتنگی ، یكی حرف هایش را روی دیگری می ریخت ، به وقت پرسه اما ... هیچ كدام از جایمان تكان نمی خوردیم ؛ نكند زیر پا ، هوای یكدیگر را له كنیم

پله اول من بودم. شانه هایم زیر بار درد از هم می پاچید. من اولین پله بودم بهانه ی هر شروع بودم گرچه پایان تمام شروع ها ، به خودم می رسید

پله ی دوم هیچكس بود وتنها ، تنهایی اش را با خودش در میان می گذاشت. روزها گلایه هایش را به دیوار ِ چند قدم آن طرف تر سنجاق می كرد وشب ها با لالایی هیچ سكوتی نمی خوابید. حالا وهمین كه می دید راهی به جز چند سال بی برگشت پیش رو ندارد كنج دیوار كز می كرد. نه خوابی كه چشم هایش را بگیرد وببرد ، نه بهانه ای كه روز را بماند و سرسری او را بخواند!!! نه... چیزی نداشت جز یك اسم مبهم ؛ هیچكس

پله ی سوم سكوت بود. از آدمها متنفر بود. اصلا آدم را جزو آدم حساب نمی كرد. همیشه می گفت: "آدم ها سكوت را خورد می كنند ، می شكنند وهمه چیزش را زیر سوال می برند." همیشه می گفت اما صدایش به گوش هیچ كس نمی رسید. حتی زنی كه هر روز راس ساعت صفر ، از كنارش می گذشت. گوش همه ی آدم ها از صدای خودشان سنگین شده بود. اصلا سنگین وكرخت تر از آنچه توان تصورش باشد

پله ی چهارم عاشق تاریكی بود. تو بود، تو بودی ! همیشه هر روز تا انتهای شب می گریست وتا صبح هزار بار عاشق ِ سایه اش میشد. از سكوت پله ی سوم پناه می برد به آغوش خودش ، به خودت كه پناه می بردی دنیا روی سرم آوار میشد:

همیشه هر روز راس ساعت صفر از تخت خوابت بلند میشدی ، پتو را از روی پاهایت پس می زدی ، جوراب را تا گلوی پاها بالا می آوردی ودر زندان سیاه تنت ، تا بوغ سگ زبان به دهان می ماندی

راهی نداشتی ! تو خودت بودی چهارمین پله از چهارتای خودمان! باید خودت را دوره می كردی، از تخت خواب تا تخت خواب یك روز فاصله است روزی شبیه به روزهای دیگر. نباید تردید را به ذهن پاهای خواب آلوده ات راه می دادی نه... دارد دیر می شود. برای طی كردن یك روز دیگر، باید سگی تر از دیروز و روزهای پیش تر از دیروز از تخت بلند می شدی ، لباست را كه بوی عرق از سرو رویش تراوش می كرد می پوشیدی ، در خانه را به هم می كوبیدی وقدم زنان به چهار تای خودمان می رسیدی ، اولین پله از آخر كه خودت هستی هیچ ، دومین وسومین وچهارمین پله از اول را زیر قدم های گستاخت ویران می كردی و تا پایان روز به سگی ترین عادتت زندگی را سپری می كردی و پایان روز از آخرین پله از اول كه من بودم تا اولین پله از آخر كه خودت بودی و كلیدِ در ِ خانه ات و كفش هایت و جورابت وتخت خوابت و پتو

. این كار همیشه ات بوده است. حالا چرا تردید را به كرختی ِ ذهنت راه می دادی؟ هنوز ساعت صفربود. مانند همیشه ساعت ، یك ساعت از خواب ماندنش را كم آورده بود. حالا باید روی خودت قدم می گذاشتی تا به پله ی سوم می رسیدی. باید سكوتش را می شكستی...

تو یك آدم زنجیری كه دیروز راس ساعت صفر پتو را از پاهایش كنار زد وتا امروز ، همه چیزش را از دست داد

پله ی سوم خالی شد. روی سكوتش ریخت وزیر آوار تنت له شد. حالا باید بی همه چیز میشدی ، روی هیچكس پا می گذاشتی. روی دومین پله كه ایستادی دیگر چیزی برای از دست ندادن نداشتی


نظر ها () || [لینك مطلب] ||[ بازگشت به بالا ] || نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد 1386 توسط : الهام

 
 
 
   
تیتر مطالب قبلی
وقتی سراغم آمدی | نظرات این پست - نظر
| نظرات این پست - نظر
من و اقا جان | نظرات این پست - نظر
خداحافظ | نظرات این پست - نظر
امید زندگی | نظرات این پست - نظر
| نظرات این پست - نظر
شهادت بانوی دوعالم | نظرات این پست - نظر
اضطراب | نظرات این پست - نظر
دل خوش | نظرات این پست - نظر
تعبیر سهراب | نظرات این پست - نظر
قلب تو | نظرات این پست - نظر
بی مونس | نظرات این پست - نظر
روباه و کلاغ | نظرات این پست - نظر
معاشقه | نظرات این پست - نظر
تعطیلات عید را چگونه گذراندید؟؟؟؟ | نظرات این پست - نظر

 
 
     
Powered by Mihanblog.com-Version 3.0beta
Copyright 2005 Dokhtarekhoob.co.sr , Template Design By : www.Cruel-Boys.com
< قالب و كدهای جاوا >