تبلیغات
.:: دخترونه ::.

Home Top Image New Image    
   
 
   
همیشه واسه گلی خاک گلدون باش که اگه به آسمونهم رسید یادش باشه ریشش کجاست
   
منوی وبلاگ
 
       
     
نظر سنجی
 
  
   
     
لوگوی وبلاگ
 
  
   
     
طراح قالب
 
  
   
     
 
وقتی سراغم آمدی ¦ عمومی ,
   

ساعتی تنها شدم، آمد سراغم باز هم
فکرتان دیوانه‌ام می‌کرد از آغاز هم

دانه پاشیدی برایم دام گستردی سپس
پای من در دام تو گیر است پس پرواز هم

دل مطیعت شد تو سرهنگی و من فرمان‌برت
هرچه می‌خواهی بگو فرمان بَرَد سرباز هم

شب که می‌آید دلم مانند کودک می‌شود
شعر می‌گویم نمی‌خوابد به این آواز هم

وای! می‌ترسم که هر شب، شب در آغوشم کشد
ساعتی تنها شوم آیی سراغم باز هم

+++

آسمان گرم تماشای من و توست ببین
روی ساحل همه جاپای من و توست ببین

موج آمد که به ما سرزند اما برگشت
دید دریا به تماشای من و توست ببین

دست در دست تو دادم که همه پی ببرند
زندگی لحظه‌ی حالای من و توست ببین

موج می‌آید و لبخند و گل‌ولای و نسیم
مثل لبخند تسلای من وتوست ببین

حاضر هستی که دلی هم به دل آب زنیم؟
قایقی هست مهیای من و توست ببین

باید از بر کنم این خاطره‌ی هر شبم است
ماجرایی که معنای من و توست ببین

+++

برای این‌که بفهمی دلم اسیر تو شد
غزل سرودم و دیدی؛ چه دستگیر تو شد؟

هوا هوای بهار است و من زمستانی
دلم گرفته عزیزم، چرا اسیر تو شد

هزار مرتبه گفتم که عاشقت نشوم
دوباره عاشق چشمان بی‌نظیر تو شد

هنوز اول راهم به انتها نرسد
دلی که منحرف از سیر در مسیر تو شد

اگرچه منحرف از راه می‌روم چه شود
پیاده‌ام برسد انتها وزیر تو شد

تو شاه صفحه‌ی شطرنج و من وزیر شوم
وگر نه، چون رخِ دلبسته گوشه‌گیر تو شد


نظر ها () || [لینك مطلب] ||[ بازگشت به بالا ] || نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور 1387 توسط : الهام

 
 
¦ عمومی ,
   
سلام یه مدت نیستم

نظر ها () || [لینك مطلب] ||[ بازگشت به بالا ] || نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد 1387 توسط : الهام

 
 
من و اقا جان ¦ ان سوی پنجره ,
   

آقاجان گفت: "با مترو برویم!". می‌ارزید. هم زمانش. هم هزینه‌اش. در ایستگاه مترو حدود پنجاه، شصت نفری در صف ایستاده بودند. کارت اعتباری داشتم ولی برای آقاجان باید بلیط می‌گرفتم. بعد از رد شدن از محل کنترل بلیط، روی سکو ، از قبل می‌دانستم که در واگن دقیقا کجا باز می‌شود. به آقاجان هم گفتم. این که می‌گویم آقاجان فکر نکنید که از آن پیرمردهای کت و شلوار قهوه‌ای با کلاه شاپو و عصای دسته نقره‌ای ها! آقا جان از پیرمردی، فقط سفیدی موهایش و چندتایی هم چین و چروک صورتش را داشت، که امروز همه جوان‌ها هم دارند. فرزی آقاجان در تمام فامیل زبانزد است.

آقا جان نگاهی به مسافران روی سکو و منتظر قطار کرد و گفت:" بریم واگن آخریه... اونجا بهتره..." مرد میان سالی که کنار آقاجان استاده بود به آقاجان نگاه عاقل به سفیهی انداخت. ذکری هم زیر لب زمزمه کرد و به آقاجون گفت:
"حاج آقا! ازشما بعیده...حالا این جوونا بگن یه چیزی...!" آقاجان دستی به صورتش کشید و گفت:" ای آقا! مگه تو واگن آخر چی کار می‌کنن؟ خدمات خاصی به مردم می‌دن؟"
- نه! واگن آخر خدمات خاصی به مردم نمی‌دن. مخصوص بنده و شما نیست!
- بارک الله ... پس مترو هم بله...
بحث داشت بالا می گرفت که پریدم وسط و گفتم: " آقاجون! واگن آخر مخصوص خانماست. مردا رو راه نمی‌دن." آقا جان نگاهی به مسافران واگن آخر انداخت و گفت :" مگه دو واگن اولی مال اونا نبود؟" یکی از پسرهای ریش آنکاردی و قیافه مامانی که کنار آقاجان ایستاده بود گفت:"آقاجون! مترو بعد از چندبار که از جلو و عقب تصادف کرد، به خاطر این که خسارت کمتر بشه واگن اول و آخر رو دادن خواهرا"...

صدای خشن مردی در ایستگاه پیچید که خط قرمز سکو، حریم ایمن شماست. لطفا از آن عبور نفرمایید. قطار رسید. مسافرها آماده هل دادن و فتح صندلی‌های خالی بودند. آقاجان خوب توجیه بود. یکی از درها را نشان کرد و با آن دوید.خیالم جمع بود آقاجان هرجا بنشیند صندلی بغلی را هم برای من می گیرد. عجله‌ای برای داخل شدن نکردم. مادر و دختری به سکو رسیده بودند. دختر به مادرش گفت:" مامان زود باش بریم واگن آخری... الان درو می بنده..." مادره یک نگاه تند و تیزی به دختر کرد و گفت:" واگن آخر چرا؟ همین جا سوار می شیم...."
- آخه مامان اینجا مردونه ست.
- آخه و زهرمار! مگه حمومه که زنونه، مردونه باشه...بدو! تو نمی فهمی! وقتی ما بریم تو، مردا بلند می شن ما می‌شینیم....
آقا جان بلند گفت:" پسر بدو ، راه افتاد! تقریبا هجوم بردم به سمت در واگن. دلم گرم بود که پیش آقاجان صندلی ام محفوظ است.


***

داخل واگن دیدم همان مادر و دخترش کنار آقاجان نشسته‌اند. آقاجان گفت:" دیراومدی پسر! جایت را دادم به به خانما! ثواب داره پسر! ... غیرتت کجا رفته؟ "
حرف‌های آقاجان یعنی حدود پنجاه و پنج دقیقه سرپا ایستادن و لولیدن و هم نفس شدن با مسافران. ایستگاه پنجم دیگر در بسته نمی‌شد. اما دونفر با چه سختی سعی می‌کردند که از بین درهای در حال بسته شدن قطار عبور کنند. این قدر بدن مسافرها به هم گیر و گرفت داشت که اگر دستشان را هم به میله نمی‌گرفتند، نمی‌افتادند. راننده قطار هم دایم تذکر می‌داد که :"مسافران گرامی! لطفا مانع بسته شدن درب قطار نشوید." یکی با عصبانیت فریاد زد:"آقای محترم هل نده! اینجا خانم ایستاده..." آقاجان در حالی که محو صحبت های اجتماعی با مادر و دختر بود، بلند گفت:" بگو بیاد اینجا بشینه... جا هست!" آقا جان لجم را درآورده بود.

مردی که سینه به سینه ام در واگن ایستاده بود و تقریبا به هم چسبیده بودیم، شب قبل سیر و پیاز زیادی با غذایش خورده بود. به همین دلیل هم وقتی نفس می کشید، تنگی نفس می گرفتم... آقا جان هم که اصلا مرا یادش رفته بود. می‌خواستم جابه جا شوم. نمی شد.

ایستگاه هفتم یا هشتم بود که سه نفر می‌خواستند سوار قطار شوند. جا نبود. هم زمان با هم دستشان را به لبه ی داخلی در ورودی محکم کردند و فشار آوردند. یکی از آنها هم دایم می گفت :" آقا جا به جا شید. در چفت بشه، راه بیفتیم...." یکی از وسط های واگن داد زد :" آقا چفت شد! بگو راه بیفته..."

***

به ایستگاه مقصد که رسیدیم ندا را به آقاجان دادم و پریدم بیرون. اما مگر آقاجان دل می کند. آقا جان بعد از پیاده شدن ایستاد و به رفتن قطار از ایستگاه نگاه کرد. شاید هم یاد قطار دودی افتاده بود.

 


نظر ها () || [لینك مطلب] ||[ بازگشت به بالا ] || نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد 1387 توسط : الهام

 
 
خداحافظ ¦ عمومی ,
   

سلام مشگل دارم تا یه مدت نمیام

برام دعا کنید

اگر مشگلم حل نشه اصلا نمیام

تا بعد.............


نظر ها () || [لینك مطلب] ||[ بازگشت به بالا ] || نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر 1387 توسط : الهام

 
 
امید زندگی ¦ عمومی ,
   

خیلی وقته دستمو روی صفحه ی کیبرد فشار ندادم چقدر سخته حرف دل را روی صفحه آوردن ...........تا حالا به زندگی فکر کردی.یه روز صبح از خواب بلند میشی و میبینی  زندگیت خراب شده رویاهات دیگه  دست یافتنی نیست.مثل کرمی که با هزار امید منتظر پروانه شدن است ولی یه بچه ی شیطون با شکوندن پیله اش همه ی رویاهاش رو از بین میبره.دلم میخواد از این دنیای منفور جدا شم برم یه جایی که هیچ آدمی بهم طعنه نزنه ولی نمیشه..............کاش این دلبستگی ها نبود.کاش.............. امروز دوباره خورشید طلوع کرد ولی باز هم پتو رو کشیدم روی سرم تا باورم نشه یه روز تازس ولی بازم خدا نورو انداخت توی چشام و بهم گفت پاشو امیدوار باش چقدر دستای خدا گرمه چقدر نور امیدش گرمه ..........ولی سرمای مردم این دنیا  نور امید رو از دلم گرفته . دلم هوای  ذوق کودکانه ای را دارد  که هنگام اومدن تابستون توی دلم میفتاد ولی این روزها .............

سرنوشت آدم ها چقدر عوضشون میکنه......خدایا دلم گرفته دلم گرفته کاش میشد سرمو میذاشتم روی شونه های تو خدا..............این روزها حرفتو به هیچ کس نمیشه بگی

 خدایا میترسم.میترسم.میترسم.

بیشتر مطالب وبلاگ از نوشته های خودم  است کپی برداری ممنوع مگر با اجازه ی خودم

 

 


نظر ها () || [لینك مطلب] ||[ بازگشت به بالا ] || نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر 1387 توسط : الهام

 
 
¦ عمومی ,
   
سلام تا بعد از امتحاناتم نمیامSmiley

نظر ها () || [لینك مطلب] ||[ بازگشت به بالا ] || نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد 1387 توسط : الهام

 
 
شهادت بانوی دوعالم ¦ عمومی ,
   

ای مضمون آب وآینه ،

            ای نجابت سبز،

                     ای رایحه  صبح ،

خورشید رو به تو نماز می گذارد

          ومهتاب بر بوریای ساده تو به تمنا می نشیند.

                    ای بلندای قامت سپیده !

                           ای مفهوم سبز ولایت !

                                        ای زهره !

                                                     ای زهرا!

   ای صداقت محمد

                  ای زبان علی

                            ای اسطوره مهر

 

سلام بر صورت نیلی

               سلام بر پهلوی شکسته

                      وسلام بر خسوف غمگینانه تو !

 


نظر ها () || [لینك مطلب] ||[ بازگشت به بالا ] || نوشته شده در جمعه 17 خرداد 1387 توسط : الهام

 
 
 
   
تیتر مطالب قبلی
وقتی سراغم آمدی | نظرات این پست - نظر
| نظرات این پست - نظر
من و اقا جان | نظرات این پست - نظر
خداحافظ | نظرات این پست - نظر
امید زندگی | نظرات این پست - نظر
| نظرات این پست - نظر
شهادت بانوی دوعالم | نظرات این پست - نظر
اضطراب | نظرات این پست - نظر
دل خوش | نظرات این پست - نظر
تعبیر سهراب | نظرات این پست - نظر
قلب تو | نظرات این پست - نظر
بی مونس | نظرات این پست - نظر
روباه و کلاغ | نظرات این پست - نظر
معاشقه | نظرات این پست - نظر
تعطیلات عید را چگونه گذراندید؟؟؟؟ | نظرات این پست - نظر

 
 
     
Powered by Mihanblog.com-Version 3.0beta
Copyright 2005 Dokhtarekhoob.co.sr , Template Design By : www.Cruel-Boys.com
< قالب و كدهای جاوا >